شانس

این 2 روزه از خوش شانسی مردم...واقعا روزهای جالبی داشتم که در نوع خودش بی نظیر بوده.صبح روز شنبه بیدار شدن یه جورایی سخت بود. بعد از اتو کردن و تند تند لباس پوشیدن از خونه اومد بیرون, که دیدم بلللللللللللهههههههههه...2 تا مینی بوس یکی جلو و یکی هم پشت ماشینم پارک کردند و من نمی تونم یک سانت هم ماشینم و تکون بدم.حسابی لجم گرفت..اوه او به ماشین خانم...هتک حرمت شده بود آخه...طوری پارک کرده بودند که می بایست تمام هیکل مینی بوس را طواف می دادم تا به در ساختمان صاحبین می نی بوس ها می رسیدم. لپ تاپ بنده خدا را گذاشتم تو ماشین و یه جوری خودم را به در رسوندم. سعی می کردم خیلی مودبانه بهشون بفهمونم که حق هر شهروندیه که بتونه ماشینش و تو کوچشون پارک کنه, خوب صد البته که رانندگان محترم مینی بوس اینو خوب می فهمن....بعد از کلی حرص خوردن سوار ماشین شدم و تا اومدم از کوچه بپیچم بدون هیچ مقدمه ای یه پژو که داشت خیابون بله خیابون را ورود ممنوع میومد روبروم ایستاد و با کمال اعتماد به نفس سرش را از شیشه آورد بیرون و گفت اووووووه خانم برو عقب بزار بریم....داشتم شاخ درمی آوردم..من خیلی محترم بودم و اصلا نتونستم بفهمم و گفتم بله؟ ببخشید؟ چی ؟ که آقاهه دوباره تکرار فرمودندو من که تازه فهمیدم خیلی عصبانی گفتم نمی رم و لی به این نتیجه رسیدم که بی خیال بابا حیف صبح شنبه اس...رفتم عقب و بسم الله گفتم و به سقف ماشین نگاه کردم و به خدا گفتم امروز که سهله این هفته را به خیر بگذرون.
اومدم شرکت و حسابی حواسم و جمع کرده بودم که مبادا سنگی کلوخی تو ماشین یا سر خودم نیاد. رسیدم شرکت و بعد از یک سلام بلند با لبخند وارد اتاق شدم, فقط خودم بودم. لپ تاپ را گذاشتم رو میز و روشنش کردم.تقویمم را باز کردم و بالاش نوشتم "نمی ذارم اتفاقات بد اعصابم را بهم بریزه" و همین طور که داشتم کارای روزانه را می نوشتم سرم و بلند کردم و دیدم به به اون صفحه آبیه......واااااااااااااااااااااااااای نننننننننننننننههههههههه یعنی افتضاح. تقویم و گذاشتم کنار و یه بار دیگه خاموش روشنش کردم...بچه ها اومدند و من کماکان خاموش روشن می کردم.دیگه تصمیم گرفتم دوباره سیستم عامل نصب کنم. یه بار موفق شدم و هنوز عرقم خشک نشده بود که باز هم همون صفحه آبیه
شد ناهار و ولش کردم.بماند که دیگه مجبور شدم همه چی را پاک کنم و در این بین یک مدرک خیلی مهم که خودم و کشته بودم تهیه کرده بودم از بین رفت. رفتیم ناهار, بین ناهار یکی از دوست ها تماس گرفت که من تو اتاقتم و لپ تاپم را آوردم درست کنی...رفتم بالا و شروع کردم با لپ تاپ اون ور رفتن که تا ساعت 8 شب به هیچ نتیجه ای نرسیدم و فقط کار باطل.در این بین چند تا خبر دست اول که حتما می بایست همون شنبه به گوشم برسه رسیدند که تقریبا اشکم را در آورده بودندفقط شانس آوردم دوستم پیشم بود و کلی با هم حرف زدیم, البته اوشون حرف می زدند و بنده تو سر خودم می زدم.رفتم خونه و منتظر حسن ختام برنامه که خدا را شکر خوابم برد. از امروز هم که چی بگم که نگفتنش بهتره...صبح پنچر شدن ماشین و دعوا با منشی 118 و دعوا با چندتا از مهندس های شرکت و ناهار قرمه سبزی و نرسیدن به امتحان تعیین سطح ومنشی مهربون و... بگم بازهم یا فعلا بسسه؟بهر صورت ایشاله تا آخر هفته خدا با ماست.
به قول فرانسوی ها Bon chance!!

2 Comments:
At 1:39 AM,
Anonymous said…
هیچی ندارم بگم با اینکه خودم هم به صورت مستقیم یه سری اش را می دیدم ولی الان که خوندم کلی خندیدم
... هیچی و همین
:D
At 12:12 PM,
Anonymous said…
با اينکه ميگن دنيا دو روزه ولي ديگه قرار نبود اينقدر ننويسي که يه سري افراد فکر کنن اين دوروزه پنچري و کامپيوتر خراب، همون دو روز دنياي توست
نخواستم ساکت باشم
Post a Comment
<< Home