Just for myself

Monday, October 30, 2006

انرژی

تقریبا امتحانات داشت شروع می شد. امسال خیلی از دوستای دور و نزدیک تو امتحان آزاد شرکت کردند.من هم برای عقب نموندن از قافله ثبت نام کردم. تصمیم خودم و گرفته بودم که مکانیک بخونم, هرچند که پدرم از اولش دوست داشت من پزشکی بخونم و من حسابی امیدش و نا امید کرده بودم.
آخرهای سال تحصیلی بود و تقریبا ماجرای سحر فراموش شده بود.
از قضا چون خیلی بچه شیطونی بودم نماینده کلاس هم بودم, یه کلاس پر از بچه های شیطون اما زرنگ مدرسه و دست برقضا آخر سال کلیه پرسنل دفتر رفتند مشهدو ما موندیم و مدرسه. این بنده خداها همش 2 روز رفته بودن مسافرت و یکی از آروم ترین دفتر دارهای بخت برگشته را بعنوان معاون جانشین گذاشته بودند. هرچند مدرسه خالی بودو بچه های اول و دوم تعطیل بودند و فقط ما و چهارمی ها می رفتیم مدرسه.
میشه گفت این کلاس وحشتناک را با موفقیت تا آخر سال رسونده بودم و خبر نداشتم که این پنج شنبه چه اتفاقی می خواد بیقته.
صبح آروم اواخر اردیبهشت, با یه نفس عمیق از خواب بیدار شدم.رفتم دم پنجره اتاقم و یه چرخی وسط اتاق زدم. بعد از نماز,از تو شلوغی اتاقم وسایلم را تو کیفم گذاشتم و برا اینکه سروصدا م بقیه رو از خواب بیدار نکنه آروم آروم از پله ها اومدم پایین. صدای پای مامان و شنیدم که اتفاقا داشت آروم کاراش و می کرد و اصلا متوجه من نشده بود. یواشکی رفتم پشتش و با دوتا انگشتام زدم تو پهلوش.یه جیغ ریز کشید و پرید هوا , قیافه مامان خیلی با مزه بود.
وروجک ...چی شده حضرت والا صبح به این زودی از خواب بلند شدین؟
هیچی..آخه دیگه حوصله پادشاه هفتم و نداشتند.
یه چشمکی به مامان زدم و یه سیب از رو میز برداشتم و یه گاز زدم و چون جایی نداشتم بذارمش, وسط گاز نگهش داشتم و کفشام و پوشیدم و از خونه اومدم بیرون.وای که هوا معرکه بود. نه گرم, نه سرد. شب قبل هم یه بارون خوشگل اومده بود و زمین حسابی خیس بود. هواسم بود چادرم رو زمین نکشه, همیشه از اینکه پایینش کثیف بشه متنفر بودم.
همه چیز امروز خوب بود جز این کلاس لعنتی کامپیوتر. هیچ نمی شد سر این کلاس کار دیگه کرد, آخه معلمش جوون بود و همش تو کلاس راه می رفت. بچه ها هم که منتظر بودن یه وقتی گیر بیارن و اذیتش کنن.
سر صف خانم ... که آرزو می کرد امروز هم به خیر و خوشی بگذره پای بلندگو چندتا نصیحت خواهرانه کرد و سومی ها را فرستاد سر کلاس.
زنگ اول به خوبی و خوشی گذشت. زنگ دوم هم تا بچه ها اومدن به خودشون بجنبن شروع شدو چون فیزیک داشتیم و همه می دونستن اگه گوش ندن چه بلایی سرشون می آد آروم بودن.زنگ بعد کامپیوتر داشتیم که ای کاش هیچ وقت نداشتیم.
زنگ تفریح بچه ها موندن تو حیاط و زنگ که خورد نیامدند سر کلاس و اعتصاب کردند. من بخت برگشته هم با چندتای دیگه که دوستای خودم هم توشون بودند رفتیم سر کلاس و به قول بچه ها شکلات بازی در آوردیم. وفتی خانوم ... اومد سر کلاس دید از کلاس 30-35 نفری فقط 10 نفر اومدند. از من خواست برم و بچه ها را صدا بزنم. من هم بادی به غبغب انداختم و رفتم پایین. قبلش از بالای نرده های صداشون زدم که بیاین مسخره بازی در نیارین و بچه ها مسخره ام کردند. منم از پله ها رفتم پایین. یهو دیدم صدای بچه ها نمی آد. یواش یواش رفتم و همانا احساس کردم سرتاپا خیس آب شدم, عین موش آب کشیده. اولش شوک شودم و بعد با دستام صورتم و پاک کردم. صدای خنده بچه ها رفته بود هوا. سرم و بلند کردم دیدم با یه نایلون فریزی گنده آب ریختن رو سرم. منم برا تلافی دویدم دنبالشون و اصلا یادم رفت برا چی اومدم پایین. تو حیاط می دویدم و هر کی دستم می آمد خیس می کردم این بهترین کلاس کامپیوتری بود که تا حالا داشتم.
فقط اونروز قیافه خانم دفتردار و معلم کامپیوترمون که کم مونده بود از دست وروجک هایی مثل ما موهاش و بکنه, دیدنی بود.ولی ما غافل از اینکه چه اتفاقی قراره برامون بیفته و بنده در راس همه .

2 Comments:

  • At 1:55 AM, Anonymous Anonymous said…

    .عزیزم تولدوبلاگت را تبریک می گم
    .خیلی خوشحالم که شروع به نوشتن کردی

     
  • At 3:40 AM, Anonymous Anonymous said…

    This comment has been removed by a blog administrator.

     

Post a Comment

<< Home