درددل
تو حیاط مدرسه باسحر حیاط و متر می کردیم, مدرسه دو تا و نصفی حیاط داشت و حتی یه زنگ تفریح هم مهلت متر کردن یکیش و نمی داد.طبق عادت بچه مدرسه ای های زمان ما هر اکیپی برای خودش یه قسمتی را غصب کرده بود و یه سری هم مثل ما دور می چرخیدیم.سحر برعکس من فوق العاده خانم و با شخصیت توی حیاط قدم برمی داشت . همیشه بهش می گفتم تو یک پرنسسی. اون روز برای صحبت ها مون یه جوری بود.اون زنگ بلندترین زنگ تفریح بود و ما وقت داشتیم حسابی راه بریم و حرف بزنیم.یهو برگشت بهم گفت» تو تا بحال به زندگی مشترک و ازدواج فکر کردی؟ من هم که انگار یک نفر از مریخ اومده و داره از من آدرس می پرسه یه نگاهی بهش کردم و گفتم حرفا می زنی ها..اوووو کو حالا تا این حرفا؟ سحر خیلی معصومانه اما جدی گفت: ببین از من خواستگاری کردند. چشمام 4 تا شده بود و بی اختیار ایستادم...گفتم کیییی؟ گفت: دخترعموی مامانم..برای برادر شوهرش...مونده بودم.یه نگاهی به سرتاپاش کردم و با شوخی گفتم: به به عروس خانوم...پس دیریم دیریم...و شروع کردم به بالا پایین پریدن وسط حیاط که یهو انگار موش کور گازم گرفته باشه..دیدم سحر با چشمای پر اشک یه وشگون ازم گرفته و داره نگاهم می کنه. خیلی دوستش داشتم و دارم, فهمیدم دوباره خراب کردم.بغلش کردم و درگوشش گفتم ببخشید شوخی بود.یهو دیدم سفت بعلم کردوبعضش ترکید.اوخ اوخ جدی عجب خرابکاری کرده بودم.سفت بغلش کردم و گفتم به خدا شوخی بود, تو چته؟
یه ذره آروم شد. من که می دونستم با خانواده متشخصی که اون داره امکان نداره به این زودی ها اتفاقی بیفته.لپش و ناز کردم و گفتم برا چی می ترسی مگه نشستی پای سفره عقد؟
آروم گفت : اونقدرشلنگ تخته می ندازی که نمی فهمی چی می گم.
گفتم: ببخشید ببخشید. حالا آروم بگیر و قشنگ تعریف کن ببینم این کیه که داره پرنسس من و اذیت می کنه.
اشک هاش و پاک کردم.خواستم بشینیم, گفت نه راه بریم بهتره.یه دستکال تو جیب روپوشم بود, در آوردم و دادم بهش.یه کم آروم شد. تو دلم کلی بد و بیراه به خودم گفتم.اونقدر دوستش داشتم که حتی یه اشکش هم اعصابم را به هم می ریخت و دیونم می کرد.
گفت: آره..نمی دونم چی چی جون زنگ زده و با اصرار با مامانم صحبت کرده و خواسته از طرف سعید خواستگاری کنه.سعید داره فوق لیسانس کامپیوتر می خونه و تو انگلیس زندگی می کنه و چندبار دیدمش و خواستن که ما امثال تابستون بریم انگلیس. ما که می خواستیم بریم پیش داییم اما همون چی چی جون گفت سعید هم میاد شهر شما که سحر را ببینه.خیلی بی انصافن به خدا..
یهو جدی شدم.انگار هیچ سوالی بلد نبودم, پرسیدم دوستش داری؟
تاقی زد تو سرم...آخه من چظوری دوستش داشته باشم؟ یه حرفا می زنی تو ها
همینطور که کلم و می مالیدم نگاهش کردم..خندش گرفت و با چشمایی که تازه پاک کرده بود خندید.من هم خندیدم و ماچش کردم.بهش گفتم توکل به خدا..دستم و ناز کرد و خندید.با شیطنت معصومانه اش گفت: خیلی باحالی به خدا.
زنگ خورد و بدو بدو رفتیم سرکلاس.


0 Comments:
Post a Comment
<< Home