Just for myself

Tuesday, October 31, 2006

عقوبت

نمی دونم چطوری تا شنبه زنده موندم. هر ساعتی که می گذشت آب دهنم و سفت تر قورت می دادم. تا صبح بیدار بودم و مثلا درس می خوندم. فکر می کردم اگه بخوابم زمان زودتر میگذره.
بالاخره شد صبح شنبه. به نظر م هیچ چیز صبح قشنگ نبود. هر چند وقتی به کیفی که 5 شنبه تو مدرسه فکر می کردم خوشحال می شدم, اما فکر عقوبتش هم داشت حسابی اذیتم می کرد. تا صبح هزار دفعه خودم روتو دفتر مدیرمون احضار کردم و با مدیر و ناظم و همه حرف زدم. هر دفعه وسط حرفام زدم زیر گریه. کلی با خودم قول و قرار گذاشتم که گریه نکنم و سفت باشم.
رسیدم مدرسه و دیدم بقیه چه بی خیالن...حرصم گرفت. کلی پیش سحر و هما غر زدم و بهشون وصیت کردم. هما که آب پاکی را ریخت رو دستم و مثل همیشه خونسردو بی خیال گفت, شانس بیاری آخر سالی از مدرسه بیرونت نکنن و طبق همیشه, پنجه دستش و باز کرد و دستها و شونه هاش و انداخت بالا.می شناختمش, یه آدمی که همون موقع حرفش و می زنه و هیچی تو دلش نیست. همیشه می گفتم هما مثل یه کاسه آب زلال میمونه. به سحر نگاه کردم. اونم دلداریم می داد. آرزو و آزاده که دو تا خواهر بودن هم یه نگاه معصومانه ای بهم کردند که هیچی به جز حقته ازش در نمیومد.
آخرای زنگ اول بود که ناظم با یه لیست از مجرمین اومد سر کلاس. در راس لیست هم که اسم من می درخشید. با افتخار گفت تکلیف این افراد با کرام الکاتبین و به من اشاره کرد و گفت تشریف بیارین. وفتی داشتم از تو میزم میومدم بیرون چشمام عین متهم ردیف اول بود که دارن می برنش اعدامش کنن و دیگه بر نمی گرده. یه نگاه به سحر کردم. نمی دونست باید چه کنه.
پشت در دفتر ایستاده بودم . اونقدر خال های سنگ دم دفتر را شمرده بودم که داشت سرم گیج می رفت, که ناظم اومد بیرون و گفت تشریف بیارین تو. یه بسم الله گفتم و رفتم تو.
دست شما درد نکنه از شما دیگه توقع نداشتیم, ما رو ببین که امیدمون برا دانشگاه به چه کساییه
راستش خانوم من بی تقصیرم...
چی دوست داری بشنوی و ....
خلاصه هر چی ادعا و اعتبار داشتم رفت زیر سوا ل .انگار حسابی کتک خورده بودم.رفتم بالا تو کلاس, با بغض. وسط های زنگ دوم بود و اصلا حوصله نداشتم. با ناظم وارد کلاس شدم. بعد از اینکه ناظممون از معلم مثلثات عذر خواهی کرد شروع به صحبت کرد و اعلام کرد کلیه عوامل آب بازی به کاهش 1 نمره از نمره انضباط مجازات می شوندو از امروز به بعد هم خانم سحر.. نماینده این کلاس می باشند.
من که سر جام نشسته بودم و حسابی شکست خورده بودم اینوکه شنیدم دیگه داغون شدم.
بعد از تموم شدن صحبت های خانوم ناظم , سحر اجازه گرفت و از جاش بلند شد. یه سرفه کوچکی کرد و سرش و گرفت بالا و گفت:
خانم, خواستم اگر اجازه بدین یه صحبتی داشته باشم.
خانم ناظم که از این رو به این رو شده بود با یه لبخند ملیح و ستایشگر به سحر یه نگاهی انداخت و گفت بگو دختر عزیزم.
خانم, راستش من فکر می کنم ایشون بیشتر از هر کس دیگری لیاقت نمیاندگی این کلاس را داشته باشند. اتفاقی هم که روز 5 شنبه افتاد مقصرش همه بچه ها بودند و من همین جا از طرف همه از شما عذر می خوام و تقاضا دارم این مسوولیت را مثل گذشته به ایشون منتقل کنید. ممنونم.
همین موقع بود که بچه ها هم شروع به معذرت خواهی کردند. من که تقریبا لال شده بودم و فقط سحر را نگاه می کردم که با چه وقاری نشست سر جاش. می خواستم بپرم ماچش کنم.احساس قدرتی می کردم که خدا می دونه. یادم رفته بود که چند دقیقه پیش عین موش کذ کرده بودم تو نیمکت و می خواستم زمین ببلعتم.
در آخر خانم ناظم شروع به صحبت کرد..
از اونجایی که خانم ... ( یعنی من) یکی از بهترین شاگردهای مدرسه هستند و همه ما دوستشون داریم و از امید های دانشگاه مدرسه به حساب می آن و بخاطر تقاضای بچه ها بخصوص خانم سحر... کماکان خانم ...نماینده کلاس باقی می مونند اما به شرطی که دیگه از این شیطنت ها که اصلا برازنده شخصیت شما دخترای گلم نیست ما نبینیم.
معلم مثلثاتمون هم بعد از کلی تعریف از من و نحوه مدیریتم تو کلا س و درسم, از جانب من معذرت خواهی کرد و قول داد که دیگه اتفاقی نمی افته و خانم ناظم از کلاس رفت. می تونم بگم فقط می خواستم بپرم لپ سحر و ماچ کنم. رو دفترش نوشتم: خیلی دوستت دارم دستت درد نکنه.
فقظ شانس آوردم که اون ساعت مثلثات داشتیم و ادبیات نداشتیم, چون حتما از مدرسه اخراج می شدم.آخه معلم ادبیاتمون خیلی ازم نا امید بود و هرجا وقت می کرد حواس پرتی و سر به هوایی من و تذکر می داد. همیشه می گفت من نمی دونم تو چطوری امید دانشگاه این مدرسه ای.

Monday, October 30, 2006

انرژی

تقریبا امتحانات داشت شروع می شد. امسال خیلی از دوستای دور و نزدیک تو امتحان آزاد شرکت کردند.من هم برای عقب نموندن از قافله ثبت نام کردم. تصمیم خودم و گرفته بودم که مکانیک بخونم, هرچند که پدرم از اولش دوست داشت من پزشکی بخونم و من حسابی امیدش و نا امید کرده بودم.
آخرهای سال تحصیلی بود و تقریبا ماجرای سحر فراموش شده بود.
از قضا چون خیلی بچه شیطونی بودم نماینده کلاس هم بودم, یه کلاس پر از بچه های شیطون اما زرنگ مدرسه و دست برقضا آخر سال کلیه پرسنل دفتر رفتند مشهدو ما موندیم و مدرسه. این بنده خداها همش 2 روز رفته بودن مسافرت و یکی از آروم ترین دفتر دارهای بخت برگشته را بعنوان معاون جانشین گذاشته بودند. هرچند مدرسه خالی بودو بچه های اول و دوم تعطیل بودند و فقط ما و چهارمی ها می رفتیم مدرسه.
میشه گفت این کلاس وحشتناک را با موفقیت تا آخر سال رسونده بودم و خبر نداشتم که این پنج شنبه چه اتفاقی می خواد بیقته.
صبح آروم اواخر اردیبهشت, با یه نفس عمیق از خواب بیدار شدم.رفتم دم پنجره اتاقم و یه چرخی وسط اتاق زدم. بعد از نماز,از تو شلوغی اتاقم وسایلم را تو کیفم گذاشتم و برا اینکه سروصدا م بقیه رو از خواب بیدار نکنه آروم آروم از پله ها اومدم پایین. صدای پای مامان و شنیدم که اتفاقا داشت آروم کاراش و می کرد و اصلا متوجه من نشده بود. یواشکی رفتم پشتش و با دوتا انگشتام زدم تو پهلوش.یه جیغ ریز کشید و پرید هوا , قیافه مامان خیلی با مزه بود.
وروجک ...چی شده حضرت والا صبح به این زودی از خواب بلند شدین؟
هیچی..آخه دیگه حوصله پادشاه هفتم و نداشتند.
یه چشمکی به مامان زدم و یه سیب از رو میز برداشتم و یه گاز زدم و چون جایی نداشتم بذارمش, وسط گاز نگهش داشتم و کفشام و پوشیدم و از خونه اومدم بیرون.وای که هوا معرکه بود. نه گرم, نه سرد. شب قبل هم یه بارون خوشگل اومده بود و زمین حسابی خیس بود. هواسم بود چادرم رو زمین نکشه, همیشه از اینکه پایینش کثیف بشه متنفر بودم.
همه چیز امروز خوب بود جز این کلاس لعنتی کامپیوتر. هیچ نمی شد سر این کلاس کار دیگه کرد, آخه معلمش جوون بود و همش تو کلاس راه می رفت. بچه ها هم که منتظر بودن یه وقتی گیر بیارن و اذیتش کنن.
سر صف خانم ... که آرزو می کرد امروز هم به خیر و خوشی بگذره پای بلندگو چندتا نصیحت خواهرانه کرد و سومی ها را فرستاد سر کلاس.
زنگ اول به خوبی و خوشی گذشت. زنگ دوم هم تا بچه ها اومدن به خودشون بجنبن شروع شدو چون فیزیک داشتیم و همه می دونستن اگه گوش ندن چه بلایی سرشون می آد آروم بودن.زنگ بعد کامپیوتر داشتیم که ای کاش هیچ وقت نداشتیم.
زنگ تفریح بچه ها موندن تو حیاط و زنگ که خورد نیامدند سر کلاس و اعتصاب کردند. من بخت برگشته هم با چندتای دیگه که دوستای خودم هم توشون بودند رفتیم سر کلاس و به قول بچه ها شکلات بازی در آوردیم. وفتی خانوم ... اومد سر کلاس دید از کلاس 30-35 نفری فقط 10 نفر اومدند. از من خواست برم و بچه ها را صدا بزنم. من هم بادی به غبغب انداختم و رفتم پایین. قبلش از بالای نرده های صداشون زدم که بیاین مسخره بازی در نیارین و بچه ها مسخره ام کردند. منم از پله ها رفتم پایین. یهو دیدم صدای بچه ها نمی آد. یواش یواش رفتم و همانا احساس کردم سرتاپا خیس آب شدم, عین موش آب کشیده. اولش شوک شودم و بعد با دستام صورتم و پاک کردم. صدای خنده بچه ها رفته بود هوا. سرم و بلند کردم دیدم با یه نایلون فریزی گنده آب ریختن رو سرم. منم برا تلافی دویدم دنبالشون و اصلا یادم رفت برا چی اومدم پایین. تو حیاط می دویدم و هر کی دستم می آمد خیس می کردم این بهترین کلاس کامپیوتری بود که تا حالا داشتم.
فقط اونروز قیافه خانم دفتردار و معلم کامپیوترمون که کم مونده بود از دست وروجک هایی مثل ما موهاش و بکنه, دیدنی بود.ولی ما غافل از اینکه چه اتفاقی قراره برامون بیفته و بنده در راس همه .

Kish


عجب کیشی رفتم...خیلی خوب بود. برای اولین بار رفتن خوب بود. هوا گرم ولی خیلی تمیز. آب آروم و دل چسب.مغازه ها خلوت و خالی از خریدارو حتی یه جنس درست حسابی...خدا را شکر حداقل دلم نسوخت, آخه پول درست حسابی هم نداشتم....ولی یه چیزیش خیلی خوب بود , اینکه نبودم تا با اون اخلاق تحمل بشم...سفر جالبی بود .روز آخر رفته بودم دریا..دیگه حسابی سبک و آروم.. رو موبایلم یه میس کال دیدم, لعنتی! نمی دونم چرا,ولی طبق رفتار یه آدم با فرهنگ زنگ زدم. بعد از احوال پرسی که البته نذاشت به نتیجه برسه و بفهمه که حالم خوبه یا نه شروع کرد...با افتخار هرچی دلش خواست گفت.اصلا حوصله اش را نداشتم.حرصم گرفت.تو دلم گفتم دستمال نشسته, دیگه زیادی از حد داری پاتو از گلیمت دراز می کنی. اگه می تونستم و اگه جلو چشمم بود حتما با دستام دوتا گوشاش و می گرفتم , می چلوندم بعد با تمام قوا یه دونه می زدم تو گوشش ,هرچند با فرض توانائی همه این کارا می نشستم ویه دل سیر گزیه می کردم و میون گریه دو سه تا هم جیغ از ته ته دل با صدای بلند سرش می زدم...حیف نمی شد و من از این کارا نمی تونم بکنم و فقط بهش گفتم نمی تونم باهات حرف بزنم و گوشی را قطع کردم و توپاساژ راه رقتم و آروم آروم گریه کردم

جرقه




رفتیم سرکلاس تاریخ..سحر غصه داشت و هواس من هم کاملا بهش بود. همیشه نمی دونستم چطوری می تونه اینقدر صاف سر کلاس بشینه, در حالی که من همیشه داشتم وول می خوردم. بعضی وقتها سعی می کردم اداش و در بیارم, اما بعد از یه مدتی خسته می شدم و دوباره به سبک خودم عمل می کردم. اما چون خیلی دوستش داشتم سعی می کردم مایه آبروریزیش نشم.
کلاس تاریخ همیشه برام یه نوع سرگرمی بود, امکان نداشت که به معلم گوش بدم...یا مجله می خوندم یا دفتر مثلثاتی, جبری چیزی روپام باز بود و مساله حل می کردم. از قضا معلم هندسه تازه یه مساله جالب بهمون داده بود, دفترم را باز کردم گذاشتم جلوم و حسابی رفتم توفیگور هندسه. روی دفترم چمباتمه زده بودم و با مدادم بازی می کردم و حسابی داشتم فکر می کردم.گردنم درد گرفت, سرم را بلند کردم که یه جورایی حرف های خانم ...را تایید کنم. نگاهم افتاد به سحر.مستقیم را نگاه می کرد. خیلی صاف و صوف نشسته بود و پاشم انداخته بود رو پاش, مستقیم را نگاه می کرد. مطمئن بودم اگه خانوم صداش هم بزنه نمی فهمه.از بس صاف نشسته بود منم نا خودآگاه صاف شدم, یهو با ته مدادم یه تلنگری بهش زدم. یهو پرید, یه چشم غره ای بهم رفت. یواشی بهش گفتم اینقدر بهش فکر نکن دختر.خندید, گفت دارم درس گوش می دم, زیر لبی گفتم: جون خودت.
زنگ خوردوباید می رفتیم خونه. تا دم در اومدیم و بهش پیشنهاد دادم تا یه جایی پیاده بریم که گفت مامانش میاد دنبالش. عاشق مامانشم.رفتیم با هم دم ماشین.
سلام..حال شما
به به سلام دختر گل خودم, چطوری نازنینم.مامان اینا خوبن
بله ممنون, شما خوبین...خیلی وقته منتظرین؟
نه تقریبا تازه رسیدم.سحر جان چطوری؟
خوبم. خسته نباشین.
از معدود دفعاتی بود که مامانش میومد دنبالش.
بعد از ردوبدل یه سری تعارفات,پیاده رفتم سمت خونه و به حرفهای زنگ تفریح فکر می کردم. نه شرایط اونموقع و نه ظرفیت من, اندازه این فکرها بود. یه لحظه خودم و گذاشتم جای سحر, اوه اوه خیلی سخت بود.جای خودم خیلی بهتر بود.
عصر بهش تلفن زدم. حالش بهتر بود. از اخبار جدید پرسیدم. اونم برام تعریف کرد که پدرش چقدر از دست چی چی جون ناراحت شده و با مامانش دعوا کرده بود. معلوم بود دلش حسابی خنک شده بود,چون سر حال برام تعریف می کرد.
شب که داشتم می خوابیدم خیلی بهش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مغز من هنوز این اندازه رشد نکرده و تصمیم گرفتم بخوابم.

Thursday, October 26, 2006

درددل


اینم از همون قصه ای که دلم می خواست بنویسمش...واقعیه اما اسم ها توش عوض شده..
تو حیاط مدرسه باسحر حیاط و متر می کردیم, مدرسه دو تا و نصفی حیاط داشت و حتی یه زنگ تفریح هم مهلت متر کردن یکیش و نمی داد.طبق عادت بچه مدرسه ای های زمان ما هر اکیپی برای خودش یه قسمتی را غصب کرده بود و یه سری هم مثل ما دور می چرخیدیم.سحر برعکس من فوق العاده خانم و با شخصیت توی حیاط قدم برمی داشت . همیشه بهش می گفتم تو یک پرنسسی. اون روز برای صحبت ها مون یه جوری بود.اون زنگ بلندترین زنگ تفریح بود و ما وقت داشتیم حسابی راه بریم و حرف بزنیم.یهو برگشت بهم گفت» تو تا بحال به زندگی مشترک و ازدواج فکر کردی؟ من هم که انگار یک نفر از مریخ اومده و داره از من آدرس می پرسه یه نگاهی بهش کردم و گفتم حرفا می زنی ها..اوووو کو حالا تا این حرفا؟ سحر خیلی معصومانه اما جدی گفت: ببین از من خواستگاری کردند. چشمام 4 تا شده بود و بی اختیار ایستادم...گفتم کیییی؟ گفت: دخترعموی مامانم..برای برادر شوهرش...مونده بودم.یه نگاهی به سرتاپاش کردم و با شوخی گفتم: به به عروس خانوم...پس دیریم دیریم...و شروع کردم به بالا پایین پریدن وسط حیاط که یهو انگار موش کور گازم گرفته باشه..دیدم سحر با چشمای پر اشک یه وشگون ازم گرفته و داره نگاهم می کنه. خیلی دوستش داشتم و دارم, فهمیدم دوباره خراب کردم.بغلش کردم و درگوشش گفتم ببخشید شوخی بود.یهو دیدم سفت بعلم کردوبعضش ترکید.اوخ اوخ جدی عجب خرابکاری کرده بودم.سفت بغلش کردم و گفتم به خدا شوخی بود, تو چته؟
یه ذره آروم شد. من که می دونستم با خانواده متشخصی که اون داره امکان نداره به این زودی ها اتفاقی بیفته.لپش و ناز کردم و گفتم برا چی می ترسی مگه نشستی پای سفره عقد؟
آروم گفت : اونقدرشلنگ تخته می ندازی که نمی فهمی چی می گم.
گفتم: ببخشید ببخشید. حالا آروم بگیر و قشنگ تعریف کن ببینم این کیه که داره پرنسس من و اذیت می کنه.
اشک هاش و پاک کردم.خواستم بشینیم, گفت نه راه بریم بهتره.یه دستکال تو جیب روپوشم بود, در آوردم و دادم بهش.یه کم آروم شد. تو دلم کلی بد و بیراه به خودم گفتم.اونقدر دوستش داشتم که حتی یه اشکش هم اعصابم را به هم می ریخت و دیونم می کرد.
گفت: آره..نمی دونم چی چی جون زنگ زده و با اصرار با مامانم صحبت کرده و خواسته از طرف سعید خواستگاری کنه.سعید داره فوق لیسانس کامپیوتر می خونه و تو انگلیس زندگی می کنه و چندبار دیدمش و خواستن که ما امثال تابستون بریم انگلیس. ما که می خواستیم بریم پیش داییم اما همون چی چی جون گفت سعید هم میاد شهر شما که سحر را ببینه.خیلی بی انصافن به خدا..
یهو جدی شدم.انگار هیچ سوالی بلد نبودم, پرسیدم دوستش داری؟
تاقی زد تو سرم...آخه من چظوری دوستش داشته باشم؟ یه حرفا می زنی تو ها
همینطور که کلم و می مالیدم نگاهش کردم..خندش گرفت و با چشمایی که تازه پاک کرده بود خندید.من هم خندیدم و ماچش کردم.بهش گفتم توکل به خدا..دستم و ناز کرد و خندید.با شیطنت معصومانه اش گفت: خیلی باحالی به خدا.
زنگ خورد و بدو بدو رفتیم سرکلاس.

عید 4 روزه

به سلامتی به لطف دست اندکاران 4 روز تعطیل شدیم, بدون هیچ برنامه و اعلام قبلی...و ازهمه بدتر این که من حتی 200 تومن هم پول توی جیبم ندارم و این اتفاق تقریبا سال به سال نمی افته..حالا از شانس من باید تو این 4 روز تعطیلی که بهش یه مسافرت کیش هم اضافه شده اتفاق بیفته و هیچی به هیچی.چیزی که از همه بیشتر اذیتم می کنه اینه که آخر وقت 2 شنبه یه چک 775000 تومنی به دستم رسیده و الان جلو چشمام داره چشمک می زنه..باید برای ماشین بدمش..اما بدبختی اینه که حتی 500 تومنش هم الان برام فایده نداره..ماشینم هم که اونقدر کثیفه که ترجیح می دم خدا صورتم و شطرنجی کنه وقتی دارم سوارش می شم. انگار بچه های شیطون یه مهدکودک و سوار کردم.فقط قابلمه های آشپزخونه توش پیدا نمی شه.., خلاصه این بی پولی داره کلافه ام می کنه و از همه بدتر این چک است که حرصم و درآورده.

Monday, October 23, 2006

قصه

. جالبه..نکنه همه اولش اینقدر به بلاگشون فکر می کنن
منم فکر کردم که چی بنویسم...تصمیم گرفتم یه داستان بنویسم..راجع به ...نمی گم
فردا قسمت اولش را پست می کنم.

Sunday, October 22, 2006

من

یه مدتیه اونقدر بی انگیزه شدم که خودم از خودم حالم به هم می خوره...هیچی خوشحالم نمی کنه..یعنی نه اینکه نکنه چرا, اما خوشحال شدن و ذوق کردن یادم رفته...هیچوقت نمی بخشمش.یادمه چقدر انرژی داشتم و چطوری برای هرحرکتی که توی زندگیم می شد ذوق می کردم. اما نمی دونم این همه احساس کجا رفت و چی شد...قاتل, خائن.هرچند تو حرم پیامبر به خدا گفتم می بخشمش, بخشیدم؟ حتی نمی دونم بخشیدن چطوری بود. جدا چطوریه؟ باید وفتی کسی را می بخشی فراموشش کنی؟ یا ابنکه به خوبی ازش باد کنی؟ چطوری می شه کسی را که اصلی ترین دلیل بودنت را کشته بخشید؟ شروع کردن دوباره یعنی چی؟ دوباره بلند شدن و ایستادن چطوریه؟

تولد به وبلاگ



سلام
این اولین پست منه....هیچوقت با وبلاگ میونه خوبی نداشتم...شاید تنهائی باعث شد که یه وبلاگ برای خودم بسازم؛ یا شاید هم قشنگی حس یکی از دوستام باعث این کار شد...به هر صورت حالامنم یه وبلاگ دارم.خدا کنه دوستش داشته باشم