Just for myself

Tuesday, November 21, 2006

زیستن


برگرفته از کتاب ارزشمند آخرین راز شاد زیستن

نوشته آندره متیوس



.....اگر

یک قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید قورباعه چه کار می کند؟

!بیرون می پرد! در واقع قورباغه فورا به این نتیجه می رسد که لذتی در کار نیست و باید برود

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیل هایش را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و به تدریج به آن حرارت بدهید قورباعه چه کارمی کند؟


......استراحت می کند

.چنددقیقه بعد به خودش کی گوید:ظاهرا آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است


!نتیجه اخلاقی داستان

زندگی به تدریج اتفاق می افتد .ما هم می توانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم که کارازکارگذشته است. همه ما باید نسبت به جریانات زندگیمان آگاه و بیدار باشیم


سوال؟

اگر فرداصبح از خواب بیدار شویدوببینید که 20 کیلوچاق شده اید نگران نمی شوید؟

!البته که می شوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن می زنید: الو, اورژانس, کمک کمک, من چاق شده ام

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد, یک کیلو این ماه, یک کیلو ماه آیندهو...آیا باز هم همین عکس العمل را نشان می دهید؟

نه!!! با بی خیالی از کنارش می گذرید


برای کسانی که ورشکسته می شوند, اضافه وزن می آورند,در عشق شکست می خورند یا طلاق می گیرند یا آخرترم مشروط می شوند! این حوادث دفعتا اتفاق نمی افتد یک ذره امروز, یک ذره فردا و سرانجام یک روز هم انفجار و سپس می پرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود, مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.اصل قورباغه ای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشد

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا می روم؟ آیا من سالمتر, مناسب تر, شادتر و ثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟

و اگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم



خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست, یا باید به جلو پیش بروید یا بلعزید و پایین بیفتید

Friday, November 17, 2006

بازگشت

من اومدم...بعد از یه هفته پرمشغله.از این هفته یه چیزی یاد گرفتم و اینکه میشه به اتفاقات خندید.آخه اونقدر این هفته آدمها باهام دعوا کردند که تقریبا آخرای هفته تمام این دعواها را به خنده برگزار می کردم .خداراشکر پنچری ماشینم هم گرفته شد. هر چند کامپیوترم درست نشد و از این نظر خبر ناگواری بهم رسید ولی خدا راشکر که از اطلاعاتم کپی دارم.
یه اتفاق خوب این هفته شروع شدن کلاس های فرانسه بود که خیلی خوشحالم کرد.انگار آدم هر کاری که نصفه ول کرده دوباره شروع کنه و به روال بیفته آرامش میگیره. دارم سعی می کنم زندگیم به مسیر ایده آل قبل از اتفاقات بد بره.مثبت فکر کردن و این حرفا..فقط یه چیزی کمه و اونم یه کتاب درست حسابیه. همین روزها میرم شهرکتاب و یه چندتا کتاب درست حسابی می خرم. کتابی که جدیدا بهم معرفی شده 4 اثر از فلورانس است که حتما امروز فردا می خرمش. اگه چیزای خوبی داشت اینجا می نویسم.

Sunday, November 12, 2006

شانس


این 2 روزه از خوش شانسی مردم...واقعا روزهای جالبی داشتم که در نوع خودش بی نظیر بوده.صبح روز شنبه بیدار شدن یه جورایی سخت بود. بعد از اتو کردن و تند تند لباس پوشیدن از خونه اومد بیرون, که دیدم بلللللللللللهههههههههه...2 تا مینی بوس یکی جلو و یکی هم پشت ماشینم پارک کردند و من نمی تونم یک سانت هم ماشینم و تکون بدم.حسابی لجم گرفت..اوه او به ماشین خانم...هتک حرمت شده بود آخه...طوری پارک کرده بودند که می بایست تمام هیکل مینی بوس را طواف می دادم تا به در ساختمان صاحبین می نی بوس ها می رسیدم. لپ تاپ بنده خدا را گذاشتم تو ماشین و یه جوری خودم را به در رسوندم. سعی می کردم خیلی مودبانه بهشون بفهمونم که حق هر شهروندیه که بتونه ماشینش و تو کوچشون پارک کنه, خوب صد البته که رانندگان محترم مینی بوس اینو خوب می فهمن....بعد از کلی حرص خوردن سوار ماشین شدم و تا اومدم از کوچه بپیچم بدون هیچ مقدمه ای یه پژو که داشت خیابون بله خیابون را ورود ممنوع میومد روبروم ایستاد و با کمال اعتماد به نفس سرش را از شیشه آورد بیرون و گفت اووووووه خانم برو عقب بزار بریم....داشتم شاخ درمی آوردم..من خیلی محترم بودم و اصلا نتونستم بفهمم و گفتم بله؟ ببخشید؟ چی ؟ که آقاهه دوباره تکرار فرمودندو من که تازه فهمیدم خیلی عصبانی گفتم نمی رم و لی به این نتیجه رسیدم که بی خیال بابا حیف صبح شنبه اس...رفتم عقب و بسم الله گفتم و به سقف ماشین نگاه کردم و به خدا گفتم امروز که سهله این هفته را به خیر بگذرون.

اومدم شرکت و حسابی حواسم و جمع کرده بودم که مبادا سنگی کلوخی تو ماشین یا سر خودم نیاد. رسیدم شرکت و بعد از یک سلام بلند با لبخند وارد اتاق شدم, فقط خودم بودم. لپ تاپ را گذاشتم رو میز و روشنش کردم.تقویمم را باز کردم و بالاش نوشتم "نمی ذارم اتفاقات بد اعصابم را بهم بریزه" و همین طور که داشتم کارای روزانه را می نوشتم سرم و بلند کردم و دیدم به به اون صفحه آبیه......واااااااااااااااااااااااااای نننننننننننننننههههههههه یعنی افتضاح. تقویم و گذاشتم کنار و یه بار دیگه خاموش روشنش کردم...بچه ها اومدند و من کماکان خاموش روشن می کردم.دیگه تصمیم گرفتم دوباره سیستم عامل نصب کنم. یه بار موفق شدم و هنوز عرقم خشک نشده بود که باز هم همون صفحه آبیه

شد ناهار و ولش کردم.بماند که دیگه مجبور شدم همه چی را پاک کنم و در این بین یک مدرک خیلی مهم که خودم و کشته بودم تهیه کرده بودم از بین رفت. رفتیم ناهار, بین ناهار یکی از دوست ها تماس گرفت که من تو اتاقتم و لپ تاپم را آوردم درست کنی...رفتم بالا و شروع کردم با لپ تاپ اون ور رفتن که تا ساعت 8 شب به هیچ نتیجه ای نرسیدم و فقط کار باطل.در این بین چند تا خبر دست اول که حتما می بایست همون شنبه به گوشم برسه رسیدند که تقریبا اشکم را در آورده بودندفقط شانس آوردم دوستم پیشم بود و کلی با هم حرف زدیم, البته اوشون حرف می زدند و بنده تو سر خودم می زدم.رفتم خونه و منتظر حسن ختام برنامه که خدا را شکر خوابم برد. از امروز هم که چی بگم که نگفتنش بهتره...صبح پنچر شدن ماشین و دعوا با منشی 118 و دعوا با چندتا از مهندس های شرکت و ناهار قرمه سبزی و نرسیدن به امتحان تعیین سطح ومنشی مهربون و... بگم بازهم یا فعلا بسسه؟بهر صورت ایشاله تا آخر هفته خدا با ماست.

به قول فرانسوی ها Bon chance!!

Sunday, November 05, 2006

اعتراف


من سعی می کنم حالم خوب باشه..به خدا راست می گم.خوووووووووبم و اندازه همه دنیا همه تون و دوست دارم. یه چیزی رو گم کردم دارم دنبالش می گردم..نمی دونین کجاست؟